|
باد می وزد و شدتش مرا نعره زنان راهی هزارتوی تاریک وجودم می کند... باد همچنان مرا فریاد میزند و سرانگشتانم به گزگز می افتند. بیگاه شلاق سرنوشت گاه گاه لمس تنم را طلب میکند و من! پر میشوم از جای نیش زنبورانی که در آرزوی یک گیاه سرخ در باد هرزگی میکنند...
......... و در بی انتهای من از تو نشانیست که ما را بی تو من نمیکند ! کاش کمی قبل تر بودیم کاش آرزوهایم براورده نمیشد ...!
دریای دلت در دلتنگیهایم نقطه می شود مثل تمام نقاطی که جاری می شوی در من ! و من .... در نبودنهایم هنوز ردپایی دارم و امیدی که به هیچ کجا نمی رسد جز باور تو !
تمام غمهای دنیا در سکوت تکرار می شوند و من... دچار شدم! این همه بی صدایی را .
دیشب خواب خودم را دیدم و باز همان داستان تکراری انتظار ... چه بی رحمی عظیمی ! که من خوابهایم را فراموش می کنم و خاطراتم را هرگز ! در آیینه پیداست... پیداست که من چقدر به همه شبیه شدم. راستی ؟ تو دیگر از کجای سرنوشت پیدایت شد ؟!
دلم آب و هوایش را گم کرده و چشمان تو .... رنگش را ! جای پای تو را کسی هست هنوز کسی زندگی می کند هنوز و معادلات ذهن این من! جور نمی شوند گاهی و تو ! همچنانی در بود و نبود ....
تو تمام لحظه ها را در من زندگی میکنی و خاطره ی تلخ من هنوز داغ است مثل تو... مثل گرمای آغوشی که هرگز از آن ما نبود مثل تمام دنیا که هر لحظه تو را فریاد می زنند ! مثل من که باز نا تمامم...!
چقدر فاصله را بايد پيمود تا به هم خوابي دستان تو رسيد؟ چقدر دروغ بايد گفت و شنيد كه تو را داشته و نداشته در گوشه اي دنج پنهان كرد ، تا شايد روزي ، شايد لحظه اي ... يواشكي هايت را با من تقسيم كني ! چقدر زمان لازم بود تا من اينقدر حرفه اي جسارت كنم؟! چقدر زمان لازم داريم تا آرزوي محال يكديگر نباشيم؟ چقدر تا تحقق روياي بي رنگ من فاصله باقي است؟ چقدر....
بي جهت سرخوشي هايت وسعتي مي شود بر آيينه هايم ، كه دق شان راه نفس را هم |
About![]()
کنار تو تنها تر شده ام.
Home
|